دو سال گذشت و از سر اتفاق به اینجا آمدم. چه اتفاقی؟ فایلهای پیشین کامپیوتر را وارسی میکردم و برخوردم به فایلهای اندکی که ظاهرا پیشنویسهایی برای اینجا و موارد دیگر بودهاند. یک صفحه دیدم از قالب اصلی و قدیمی اینجا که قبلا اسمش «کمی آزادی» بود.
برای این وبلاگ خیلی زحمت میکشیدم. برای قالبش هم. چیزی از اچتیامال نمیدونستم و با آزمایش و خطا یک چیزی سر هم میکردم. ولی خوب بود. وقتی به پشت سر نگاه میکنم دریایی از خاطرات میآد سراغم. ... عکسهایی از قالب قدیمی رو برای شما هم میذارم. اگه از دوستان قدیمی هستین سلام میکنم و سال تازه رو شادباش میگم. اگه جدید هم هستین خب بازم سلام به شما و عیدتون مبارک.


راستی: داستان خیلی تغییر نکرده: هنوز هم نمیمیرم پس هستم. هنوز هم همان کمیآزادیام: شاید کمی هم بیشتر.
خوش به حال روزگار
بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ.
(فریدون مشیری)
... ای دریغ ...
نوروزتان گلرنگ باد
شاد باشید تا می توانید زندگی برای کسی نمی ایستد.
از جنس دیروز
سلام. مدت ها در اینجا ننوشته بودم و نمی دونستم چی به چیه. ...
ممنونم. چرا باید از کسی متنفر باشم؟ من فقط چون نمی میرم زنده ام. کاش همه ی حرف ها گفتنی بودند...
اولین بار که کلمه ی دلنوشته را استفاده کردم خودم آن خلق و استفاده کردم. بعدها دیدم دیگرآن هم این واژه را ساخته بودند و استفاده می کردند. اما یک نفر باور کرد و می دانست که من راست می گویم که خودم آن را ساخته بودم...
دلتنگی
سخت است آمدن و اینجا نوشتن ولی جایش مدت هاست خالیست. همین. شاید باز نوشتم.
زخم های زير پوست
۱. کسی را ده سال قبل ديدهايد؛ اگر دوباره ببينيدش و جای صدها زخم بر صورت و اندامش باشد او را خواهيد شناخت؟ وقتی میگويد که چه شد و يا کی مقصر بود که فلان زخم ايجاد شد با دقت گوش میدهيم و مقصر را هم شماتت میکنيم. ولی وقتی به روان میرسيم زخمهای زير پوست را نمیبينيم و وقتی که صورتش را شناختيم ديگر فکر میکنيم تمام شد.
حکايت: رهگذری شيری ديد به شکار و بعد خوردن شکار. شير پرسيد: «چطور بود؟» گفت: «شيرانه شکار کردی ولی همچون گربهای دهانت را ليسيدی.» شير آزرده شد و گفت: «خنجر داری؟» -«دارم» -«پيشتر بيا و ضربهای بر پهلوی من بزن.» مرد، ترسان و لرزان، چنان کرد. از درد، داد جانکاهی از شير بر آمد. آنوقت گفت: «حال برو تا سالی بگذرد و همين روز بيا.» مرد سال بعد آمد. شير منتظر بود. مرد، ترسيده پيش رفت. شير گفت: «بيا و جای زخمت را پيدا کن» مرد بسيار گشت ولی جای زخم نديد. گفت: «اين عجب نيست. سالی گذشته است.» شير گفت: «درست میگويی. ولی جای آن زخم زبانی که به من زدی هنوز دردناکتر از آنروز آزارم میدهد.»
فيلمی از رونالد ريگان
بالاخره موفق شدم ببينم! (انگار کار مهمی کردم!) اسمش Cattle Queen of Montana (1954) (ترجمهاش: ملکهی گلهدار مونتانا! خاتون گلهدار مونتانا! ملکهی گله های مونتانا!
) قضيه اينه که خانمی قصد داره به هر قيمتی گله و زمين و مرتع پدر مقتولش رو از دست نده. پس يه عده آدم خوبا هستند و يه عده آدم بدا. همينطور سرخپوست خوبا و سرخپوست بدا. جناب رونالد ريگان هم در نقش فَرِل Farrell مامور مخفی دولت بين آدم بداست. دست آخر هم البته همه چيز به خوبی و خوشی تموم ميشه و ريگان و خانوم جونز (Barbara Stanwyck) هم به هم میرسن. (فيلم ديگهای که ريگان بازی کرده بود: "Tennessee's Partner")
دامی برای والدين
دامی برای والدين (۱۹۶۱) فيلمی ملايم و نگاه کردنی است. داستان دو دختر دوقلو که پس از تولد از هم جدا میشوند و وقتی همديگر را به طور تصادفی پيدا میکنند تصميم میگيرند پدر و مادرشان را به هم برسانند. جزييات بيشتر را اينجا ببينيد و فيلم را هم حتما ببينيد. جالبی فيلم در اين است که نقش هر دو دختر را يک نفر (هيلی ميلز) بازی میکند. از اين فيلم بعدا سه فيلم ديگر (دام دو، دام سه، و...) هم ساخته شد. سال ۱۹۹۸ هم روايت جديدی از آن به روی پرده رفته است که البته نديده ام.
آستانهی تحمل
اگه قرار باشه راه ۵ کيلومتريی رو پياده بريم از چهار کيلومتر به بعد کم حوصله میشيم و احساس خستگی میکنيم؛ ولی اگه از همون اول بگن بايد ۱۰ کيلومتر پيادهروی کنيم از ۹ کيلومتر به بعد احساس خستگی بيشتر خودش رو به ما نشون ميده. آستانهی خستگی و تحمل بيشتر موقعها يک مسئلهی روانيه.
ساده گيری يا ...
«هر بچهای که بدنيا مياد فرصت ديگه ای برای يه دنيای بهتره.» اين جمله رو توی يک برنامهی کودک شنيدم. ظاهرش قشنگه ولی به نظرم اين ساده گيریها و خوشبينیهای معصومانه هميشه کارگشا نيستند. مثلا اينکه يک بيست و پنجم پدرای انگليسی بچهی خودشون رو بزرگ نمیکنند و بيخبر هم هستند! يا اينکه افراد زيادی در انگليس و آمريکا رو به آزمايش DNA ميارن تا بفهمن پدر واقعی بچهشون! کيه. يا همين تو ايران خودمون ... شايد بگين اينها که تقصير بچه نيست. درسته اما مزهی اون جمله اول رو توی دهن آدم گس میکنه و ...